Level 1 Level 3
Level 2

حافظ


87 words 0 ignored

Ready to learn       Ready to review

Ignore words

Check the boxes below to ignore/unignore words, then click save at the bottom. Ignored words will never appear in any learning session.

All None

Ignore?
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند
آنچه سعیست من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
آنکه یک جرعه می از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش گل فرو خوان تا زر نگه ندارد
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز
مکاره می نشیند و محتاله می رود
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه،بر باد آمد
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بیخبری بود
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف
سر و دستار نداند که کدام اندازد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
به جان دوست که غم پرده شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکوئی اهل کرم نخواهد ماند
بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
بر در ارباب بی مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به در آید
بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
بشوی اوراق اگر همدرس مائی
که علم عشق در دفتر نباشد
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
بلاگردان جان وتن دعای مستمند است
که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
بسر رسید امید و طلب بسر نرسید
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد
بهار عمر خواه ای دل و گر نه این چمن هر سال
چو نسرین صد گل آرد بار و چون نسرین هزار آرد
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
به هوش باش که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو نخرند
بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه آنجا سیاه کارانند
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
پند حکیم محض ثوابست و عین خیر
فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
ترا که حسن خداداده هست و حجله بخت
چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و یاری ناتوانی کرد
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
جام مینائی می سد ره دلتنگی است
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
جمیله ای است عروس جهان ولی هشدار
که این مخدره در عقد کس نمی آید
جناب عشق بلند است همتی حافظ
که عاشقان ره بی همتان به خود ندهند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل
ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد
چمن خوشست و هوا دلکشست و می بیغش
کنون به جز دل خوش هیچ در نمی باید
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد
چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت ضرر ندارد
چو بر روی زمین باشی توانائی غنیمت دان
که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
چو حافظ در قناعت کوش وز دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو برصحیفه هستی رقم نخواهد ماند
حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست
زین میان گر بتوان به که کناری گیرند
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از علمست
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
حسن بی پایان او چندانکه عاشق می کشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و بر فراز کنید
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته دراید
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که درو شمع محبت نبود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یارب مباد آنکه گدا معتبر شود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وآن پرده نشین باشد
در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست
فهم ضعیف رأی فضولی چرا کند
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
دفتر دانش ما جمله بشوئید به می
که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیمشبی دفع صد بلا بکند
دلا چو غنجه شکایت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسیم گره گشا آورد
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجائی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد