Level 2
Level 1

حافظ


120 words 0 ignored

Ready to learn       Ready to review

Ignore words

Check the boxes below to ignore/unignore words, then click save at the bottom. Ignored words will never appear in any learning session.

All None

Ignore?
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
باده در ده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
عنقا شکار کس نشود دام بازچین
کانجا همیشه باد به دستست دام را
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته ها هست ولی محرم اسرار کجاست
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش
کاندرین دیر کهن کار سبکباران خوش است
از کران تا به کران لشکر ظلمست ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشانست
از ننگ چه گوئی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را
به عالمی نفروشیم موئی از سر دوست
اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست
باده نوشی که در او روی و ریائی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
باز آی که باز آید عمرِ شده ی حافظ
هر چند که ناید باز تیری که بشد از دست
به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی
هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست
ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر
که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قافست
به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست
به چشم عقل در این رهگذار پر آشوب
جهان و کار جهان بی ثبات و بی عملست
به درد و صاف ترا نیست حکم خوش در کش
که هر چه ساقی ما کرد عین الطافست
بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواریست
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند
کانکس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ، سیه روی گشت صبح نخست
بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
ترا که گفت که این زال ترک دستان گفت
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
برآن سر است که از خاک ما بسازد خشت
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
پیوند عمر بسته به موئیست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبین است
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی بدلست
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرونست
چمن حکایت اردیبهشت می گوید
نه عاقلست که نسیه خرید و نقد بهشت
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد کریمان همه لطفست و عنایت
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظررباز
بس طور عجب لازم ایام شبابست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست
تا نپنداری که احوال جهانداران خوش است
حسنت باتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
می بینمت عیان و دعا می فرستمت
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
در نمی گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
در این چمن گل بی خار کس نچید آری
چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست
دلا طمع مبر از لطف بی نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
دور است سر آب از این بادیه هشدار
تا غول بیایبان نفریبد به سرابت
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست
دولت آنست که بی خون دل آید به کنار
ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین منست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست
زین آتش نهفته که در سینه منست
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سر آبی که جهان جمله سراب است
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار
در گردشند بر حسب اختیار دوست
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
صبرست مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت
با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست
عشق بازی راتحمل باید ای دل پایدار
گر ملالی بود بود و گر خطائی رفت رفت
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
غم کهن به می ساخورده دفع کنید
که تخم خوشدلی اینست پیر دهقان گفت
فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
و آنچه گویند روا نیست نگوئیم رواست
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هرکو ورقی خواند معانی دانست
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست
کمر کوه کمست از کمر مور اینجا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست
کنون به آب می لعل خرقه می شویم
نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه منست
لطیفه ایست نهانی که عشق ازاو خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم
با پادشه بگوی که روزی مقدر است
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است
مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر
که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست
مرو به خانه ارباب بی مروت دهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
مقام عیش میسر نمی شود بی رنج
بلی به حکم بلا بسته اند روز الست
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگهست که تقدیر بر سرش چه نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
نه من سبو کش این دیر رندسوزم وبس
بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست
نیست در بازار عالم خوشدلی ور زانکه هست
شیوه رندی و خوشباشی عیاران خوشست
هرچند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر وز مدعی رعایت
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بپرسید که هشیار کجاست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشقست چه مسجد چه کنشت
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است